تبليغاتX
***صدایی در شب ***

***صدایی در شب ***

به آب و خاک جهان دل مده که خانه عمر به سان خرمن آتش گرفته بر باد است

رهروان خسته را احساس خواهم داد

ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت

نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت

لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد

چشم ها را باز خواهم کرد

خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد

دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند

نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت

گوش ها را باز خواهم کرد

آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت

لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

                                                "خسرو گلسرخی"

دوستان گلم که لطف کردین بهم سر زدین ازتون کمال تشکر دارم.حضور شما دوستان منو دلگرم می کرد.امیدوارم هر جا هستین دلتون بهاری باشه زندگیتون رنگین کمان زیبایی با تمام خوبی ها و سختی هاش.صداقتتون پایدار  دلهاتون عاشق وبی ریا. وارامشی پایدار از خداوند برای لحظه هاتون ارزومندم.خدانگهدار...

+نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت0:32توسط دختر زمستون | |

گاهی یادمان می رود انسانها ازادند.حتی اگر خودشان برایمان مشق ازاد بودن بسرایند. 

گاهی اجازه اعتراض برای خود صادر می کنی که حق آن را نداشتی

گاهی سقف دلت انقدر کوتاه می شود که تمام زیبایی اسمان را فراموش می کنی.

گاهی دلت شوق حضور می خواهد تکرار ترانه گذشته ...

گاهی نمی شود از نگاهی گذشت که سراسر وجودت را گرفته

گاهی همان یک لحظه دلخوشی را برای خود نابود می کنی.

 گاهی برای باورِ تمام شدن باید تمام شد...

دخترزمستون...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت10:0توسط دختر زمستون | |

نبودن غیر خویش

در دنیایی که

بهترین روزها وشبهایش را می گذارد

تا تورا شبیه دیگری بسازد

یعنی جنگیدن

سخت ترین جنگی که

بشر قادر است

وهرگز

باز نایستادن

                  "ای.ای.کامینگز"

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت22:55توسط دختر زمستون | |

نفسی هستو دمی هستو

از اون گونه شراب هم کمی هست

واسه شنیدن شکوه ادم هنوزم ادمی هست

منه اهل قناعت از امروز تا قیامت

به هر چی بی نیازه میدم دست رفاقت

**********************************اهای روزگار من

چشام گریوندنی نیست

اهای روزگار من

                                     دلم سوزوندنی نیست*********************

ما که خیلی حقیریم

جهانش موندنی نیست

یه پنجره واسه ورود افتاب

یه ایون واسه پرسه های مهتاب

یه دل یک دل از عاشق بی تاب

همین مارا بس

همین مارا بس 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت13:58توسط دختر زمستون | |

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگی مودر میکنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا خورده ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگی مو در می کنم

فکر قاشق زدن دخترناز چشم سیاه

شوق یک خیزبلند از روی بته های نو

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون وسرمی کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عیدمدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستون و سرمی کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری 

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستون و سرمی کنم

با اینا خستگی مو در می کنم 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت14:19توسط دختر زمستون | |

هرشب برایم میخوانی و دلتنگی ام راپایانی نیست.می خواهم خیال کنم هنوز سقف دلت تمنای حضور من را با ستاره های شب زمزمه می کند.می دانم خیال هر چه باشد خیالی بیش نیست و من صدای گم شدن نفس هایم را در انتهای جاده می شنوم.دوستداشتنی ترینم تا انتهای تن کاغذ خود از تو مینوسم ...از نگاه سرشارت از حس قشنگ دوست داشتن و از سکوت غم انگیزت و...هر لحظه که می گذرد و به شروع تازه ترین نفس های زندگی نزدیک تر می شویم جای خالی ات صحن نگاهم را پر می کند.اگر مانده ام و تو توان بودنم را نداری صدایم را بر سنگ های کوچه باغ محبتمان می کوبم.ببخش بار سنگینی شده ام بر شانه هایی که قدرش را ندانستم. سایه ای بر کلبه ام رخنه کرده است و تو را ازرده میکند و من میدانم بودنم برایت رنگین کمانی از شوق نمی افریندو ببخش یاداور لحظه های بی قراری میشدم.سخنم بوی تکرار شدن ها میدهد .میان دوراهی مادنده بودم و نمی دانم راهم کدامین بود....

به یاد عزیزترینم...

بیا بنویسیم روی خاک روردخت روپرپرنده رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

بیا بنویسیم که خدا ته ایینه است

مثل شور قریادیا نفس تو حصار سینه است

با همیشه موندن  وقتی که هیچی موندنی نیست

اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست

با صدام میام همه جا تورو می نویسم

روی ایینه گریه هام گونه های خیسم

ای که معنی اسمتو اسمون پاکه

ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه

توی خواب خاک ریشه ها موسم شکفتم

هم صدای من می خونن وقت از تو گفتن

چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن

با ترانه نفس هات باغچه رو صدا کن

با ترانه نفس هات من ترانه می گم

اسمتو مثه یه غزل عاشقانه میگم

بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه

                                              بوی پیرهنت که بیاد لحظه دیدنه                                             

      تا همیشه...

دخترزمستون...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت16:2توسط دختر زمستون | |

 

تا همیشه...

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت3:53توسط دختر زمستون | |

لالایی گریه بارون تو این گلخونه ویرون

بریز نم نم ببار اروم رو یاس تازه گلدون

لالا نازک مثه پونه لالا دلگیرو بی خونه

گل من تشنه و تنها اسیر این بیابونه

لالالا دلم تنگه لالایی گریه کن بارون

لالالالا ببار بارون لالایی با دل پرخون

لالا فانوس چشم او گل نیلوفر من شد

خورشید سرگردون چراغ اخر من شد

مثه ابری که میناله مثه بادی که میخونه

ببین تنها تورو دارم تو این دنیای وارونه

لالایی باد سرگردون لالایی باغ ویرونم

لالایی لاله غمگین لالایی بید مجنونم

تواین بی ابو ابادی تو این ویرونه تنها

بخواب اهسته اهسته گل نیلوفر زیبا

                                                 اهنگی از فریدون

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت23:18توسط دختر زمستون | |

بوی کهنگی گرفته ام.اندیشه سبز شدن برای من همچون موجی ست که بر خیال ساحل  نرم می کوید .برای کسی که غرورش خسته شد سرای محبت رنگ بی رنگی میگیردو سنگینی بار نگاه های بی امان شانه اش را می لرزادند.کاش می توانستم برای همیشه غریبه بمانم وسخن اشنایی را زمزمه نکنم.می دانم فانوس هر آنکه جز من برایت پرنورتر است .تنها بدان تو نفس راحت من بودی وصدای حضورت گرمابخش وجودم.وبرای لحظه هایم بودنت نقش بسته و همیشه در قلب من خواهی ماند.

دخترزمستون...

+نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت1:19توسط دختر زمستون | |

هر گاه قصه دوست داشتن ها را مرور می کنم با لبی خاموش فریاد میزنم و در این اتاق تنهاییم دچار میشوم.دچار سکوت وهمهمه .خاکستر نفس هایم برایم سخن میگویند:تو زنده ای. نگاه باید نگاه باشد تا بدانی کدامین دوراهی تو را به صبر میرساند.و من مانده ام برای گذشتن و رسیدن نگاهم کدامین راه را خواهد پیمود.هنوز وقتی درمیان واژه هایم سکوت می کنم غربتِ بودنم مرا به انسوی دلتنگی ها می کشاند...

دخترزمستون...

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت13:39توسط دختر زمستون | |

پنجره هارو واکنید که عشقم از سفر میاد

برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد

صدای پاشو میشنوم تو کوچه ها قدم زنون

پر میکشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون

                                                                        آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین

                                                                          بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین

پنجره هارو واکنید گل بریزید سبد سبد

میاد که پیشم بمونه گفته نمیره تا ابد

 ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه

بگین که این شکسته دل یه عمره که دلواپسه

" اهنگی از عارف"

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت23:39توسط دختر زمستون | |

 

دانلود قسمت اول سخنرانی دکترانوشه

دانلود قسمت دوم سخنرانی دکتر انوشه

دانلود قسمت سوم سخنرانی دکتر انوشه

دانلود قسمت چهارم سخنرانی دکترانوشه

دانلود قسمت پنجم سخنرانی دکتر انوشه

دانلود قسمت ششم سخنرانی دکتر انوشه

+نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت1:30توسط دختر زمستون | |

هنوز باران برایم می خواند تو قاصدک رویای منی وگاهگاهی تن نرم نسیم به در خانه من میکوبد وتو را به دست خیال من می سپارد .می تراوم شوق دور می شوم از تمام بی قراری ها.نسیم وقتی بدون تو می اید قصه های سکوت را نُت می کند و می نوازد بمان دخترک صحرای جنوب .شب انچنان عطر تو فضای اتاقم را پر کرده بود که هنوز مرا سرمست می کند.وقتی بودی دنیای من انقدر کوچک بود که نتوانستم تمامی تو را بفهمم و اکنون ارام ارام روزگار مرا با ایینه وجودیم اشنا می کند.واینگونه برایم دنیایی دیگر می سازد.ماه من غصه نخور زندگی در گذراست.خستگی را به دست باد بسپار من با لبخندی از تو جان میگیرم.و تمامی ام شوق می شود.

دخترزمستون...

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت10:34توسط دختر زمستون | |

می نویسم

             بمان ای خاکستری روح بی نصیب

راهی که می روی خطاست

                                                               اینجا بمان در این قفس

                                                  آزادی ات را طلب مکن

از پشت این شاخه های یاس

                         دنیا برایت همان باغ دلگشاست

دخترزمستون...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت11:44توسط دختر زمستون | |

شب راهی ست میان من و تمام دلتنگی ام.و حال که در این تنگنای اتاقم محبوس مانده ام هوای تازه باران پنجره اتاقم را می کوبد .بی درنگ پنجره را می گشایم و نسیمی مهربان چهرهام را نوازش می دهد .خدای من چقدر به حضورش محتاج بودم.صبحگاه پنج شنبه ام نگاه مهربانش را نثار روح خسته ام کرد. من ماندم و برای حضورم بهایی پرداخت نکردم.و این محبت پروردگارم است که آواز طبیعت را برایم زمزمه می کندو چقدر به خدایم محتاجم... 

دخترزمستون...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت10:0توسط دختر زمستون | |

با من بیا

می خواهم تو را ببرم به گوشه باغ خوش نسیم

می دانی که هوایش تازه است

با من بیا

که دگر ماندن در این غبار راهی به جز گریز نشانم نمی دهد

می خواهم تو را ببرم به نفس های تازه بهار

نفس های تازه بهار عطر شورانگیز بهارنارنج است وبس

می دانی آن سوی باغ من

نرگسزار خوش نسیم در انتظار روح و جسم توست؟

می خواهم تو را ببرم در میان مستی بهار

با من بیا آن سوی دشت نرگسم دریاچه ای ست بیکران

م خواهم تو را ببرم

که پریشان است دریاچه ام

بنگر به فرش آسمان که چگونه اذین بسته اند مهاجران خوش سخن

می بینی؟

ماهم بسانشان مهاجریم

اینجا نگاه اسمان سرشار از محبت است

جایی که می رویم بغض و صدای مه گرفته نیست

اینجا پر از طراوت است

با من بگو ای انکه دور از من و دیده منی

می ایی به این دیار؟

دخترزمستون...

+نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت19:16توسط دختر زمستون | |

تاقچه اتاقم میزبان گلدان کوچکی شده که وسعت باغ من است.و اینجا خلوتم انقدر نفس گیر است که او قصه زرد شدن ها را به خوبی می داند.

می داند و می دانم این زرد شدن هارا پایانی نیست.وچه صبور است این گلدان کوچک که همچون مرا یاری می کند.و من تمام زرد شدن ها و جوانه زدن هایش را دیده ام.او مرا تنها نمی گذارد.

گلدان من تو می دانی گله ام از خویش است .تویی که همه چیز را می دانی.و مرا می شنوی.گلدان کوچکم می داند صدایت را از یاد نبرده ام و حضورت مرا سرشار کرد بدون شک همان گونه که برایم می خوانی می شنوم...

زمانی که پرده حریر کلبه ام را کنار میزنم چشمان منتظر گلدانم  با من سخن می گوید.از ادمک های بی ریا از قصه های بی نصیب دنیای سرد و غبار گرفته .از بودن ها و تمام شدن ها...و هرگاه از تو سخن می گویم تلالو مهرویادی اشنا بر چهره اش می نشیند که مرا تسکین است.

واوست که هرشب مرا با داستان مرد کوهی هم نوا می کند تا ساز خاموشم را کوک کنم و بنوازم اشک...خالی شوم و خود را از این حصار برهانم.

چقدر دنیایم بدون تو خالی می شود گلدان کوچکم...پس بمان...همیشه برایم بمان و مرا با زیبایی ها اشنا ساز .نفس های خسته ام را بگیر تازگی برایم بیاور.می دانی اگر تو نیز نباشی در این اتاق محبوس خواهم مرد...

دخترزمستون...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت10:22توسط دختر زمستون | |

آن شب که باران بارید

مردی را دیدم از پشت شیشه مه گرفته ای که مرا به حرکات منظم باد سپرده بود

چهره اش را نمی دیدم اما شانه هایش همان بود

مهربان واستوار

قامتش حس چشمانم را به سویش ربوده بود

آن مرد چتر نداشت

در میان بهت وفاصله ای اشنا که همچنان گسترده بود نظاره گر تمام وجودم بودم.

صدایم گلوگیر بود وحنجره ای اشنا مرا می خواند دخترک زمستان های سرد

اینک این منم که به دیدنت امده ام .

برای تویی که من بود پلک هایم را گشودم اما باز هم رفته بودی وصدایی اشنا همان شعر کودکانه را برایم زمزمه می کرد.بارون میاد جرجر...

دخترزمستون...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت23:21توسط دختر زمستون | |

درست لحظه ای که چشم هایم را می بندم تا وقتی حتی طلوع اولین ستاره نبینم .حافظ می اید.وبه چشمانم زل میزندوبا لبخند می گوید ماه من پرده برانداخته ای یعنی چه....!حافظ نمی داندمن چقدر دلم می خواهد چشمهایم را ببندمو به دنیای کودکی هایم بروم به همان سال های اواز مرد کوهی....خیال می کند من ادم بزرگیشده ام که کودکانه در متن واژه هایم راه می روم .حافظ چه می داند وقتی شب ابرها مهتاب را می دزدند چقدر دلم میگیرد

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت15:1توسط دختر زمستون | |

سازم ای ساز شکسته                      کی دل تو رو شکسته

کی برات رازی رو گفته                         رازی از یک دل خسته

کی می دونه شب کجایی                    روزها رو چه بی قراری

  قربون دل شکستت                         بگو هر چی غصه داری

آدما پست و شرورن                              همشون نامهربونن

وقتی لحنت دلنواز                             شادی هم ترانه ساز

نیاد اون روز غم بینی                           میبینی تنها ترینی

عزیزترینم

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت23:14توسط دختر زمستون | |

وقتی در ارزوی کسی وارد شدی آهسته تر گام بردار

وقتی با هر گام خود محبتی بر قلبش نهادی جا چای خود را گلی بکار و راهی شو تا اگر روزی به بن بست رسیدی در راه برگشت گل های سرخ را ببینی که هنوز شاداب و باطراوت مانده اند و بدان با رفتنت گل ها در این جاده زنده خواهند ماندو با یاد تو جرعه جرعه اب مینوشند.و هر روز جانی دوباره خواهند گرفت وتو فراموش خواهی کرد روزی جایی گلی کاشته ای

دخترزمستون...

+نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت21:18توسط دختر زمستون | |

شب از نیمه گذشته و من هنوز بیدار به سقف بی ستاره اتاقم خیره شده ام.وبه گذشته ها فکر میکنم.گذشته هایی که از جاده پرپیچ وخم زندگی ام گذر کردندورد پایشان را بر روی صفحه ذهنم باقی گذاشتند.ناگاه چشمه دیدگانم پر از اشک می شود.آن ها را از ابرهای سیاه رها میکنم.هر کدام مسیر نامنظمی را در کویر صورتم طی می کنند.بر می خیزم وبه دیوار حسرت تکیه می زنم.تن پوش حریر پنجره را کنار می زنم.گلوله های سفید رنگی را می بینم که از دل آسمان رها شده اند.هر دو به یاد گذشته می باریم.تا شاید جاپای آن روزها را بپوشانیم.وبا هم همسفر آینده شویم.

+نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت0:26توسط دختر زمستون | |

همیشه فصلی می اید بی آنکه فصل قبلی رفته باشد .من این روز یکم در تقویم را برای شروع هر ماه باور ندارم که همیشه ماه چند روز یا چند لحظه قبل یا بعد از آن آغاز می شود.ودر این میان گیج مانده اند که برف را در بهار باور کنند یا شکوفه های صورتی در زمستان را.باری تو بگو برای نگاه کهنه چه فرقی می کند که بهار امده باشد یا هنوز در زمستان مانده ایم؟با این همه قصه اردیبهشت را باور نکن شاید که هنوز در قصه فروردین با باران هایش که شکوفه ها را نقش زمین می کند مانده باشیم .به من بگو قصه بهشت اردیبهشت برای تو کی آغاز می شود؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت11:42توسط دختر زمستون | |

دوست دارم خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند ارام

 دوستم به هوش اومد و حالش الان بهتره.خیلی خوشحالم.واز خدا ممنونیم  و شکر که تنها امید و یادگاری مادرش رو بهش برگردوند.همیشه رحم خدا نسبت به بنده هاش بسیار و بسیار است.وامیدوارم هیچکس از درگاه خداوند رحمان ورحیم ناامید نشه.

امَنْ یُجیبُ الْمُظْطَرَ اِذا دَعاهُ وَیَکشِفُ السُوءِ

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت9:29توسط دختر زمستون | |

تو خاموشی خونه خاموشه

شب اشفته گل فراموشه

بخواب که امشب پشت این روزن

شب کمین کرده روبه روی من

تب الوده تلخ و بی کوکب

شب شبه غربت شب همین امشب

لایی لایی من به جای تو شکستم

تو نبودی من به سوی من نشستم

از ستاره تا ستاره گریه کردم

از همیشه تا دوباره گریه کردم

لالا  لالا

 اخرین کوکب

لباس رویا بپوش امشب

لالا لالا

ای تن تب دار

 اشکامو از رو گونه هام بردار

لالا لالا

سایه بیدار

نبض مهتابو دست من بسپار

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت23:59توسط دختر زمستون | |

می دانم ...

میمانم برای همیشه ...

ساکن ...

هوای دلم بارانی ست ...

به دنبال کلمه ای میگردم ...

تا مرا

با گنجشک های درخت کوچک حیاطمان

هم صدا کند ...

دخترزمستون...

+نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت2:0توسط دختر زمستون | |

درد دل پیش که گویم

غم دل با که خورم

روم آنجا که مرا محرم اسرار انجاست

سعدی این منزل ویران چه کنیم

جای تو نیست

رخت بر بند که منزلگه احرار آنجاست

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت0:2توسط دختر زمستون | |

هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد                    که  باشم  من  که  بار خاطر  یاری  ز من  باشد

گذاریدم  همانجایی  که  میرم  بر  مداریدم                    نمی خواهم که بر دوش کسی باری ز من باشد

حلالی خواستم از جمله یاران قاتل من کو                    که خواهم عذر از او گر گاهش آزاری ز من باشد

ز اشک ناامیدی برد مژگان آب و می ترسم                    که  ناگه  بر  سر  راه  کسی  خاری ز من باشد

                                  بکویش گر ندارم صورت عشرت غم مخور وحشی           

                                        مرا این بس که آنجا ناله زاری ز من باشد

 

+نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت8:58توسط دختر زمستون | |

باز کن نغمه جانسوزی ازآن ساز امشب                   

     تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب

                  ساز در دست تو سوز دل من می گوید

                                من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

مرغ دل در قفس سینه من می نالد

      بلبل ساز تو را دیده هماواز امشب

                  زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است

                                   بیم آن است که از پرده فتد راز امشب

گرد شمعرخت ای شوخ!من سوخته جان

       پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب

                  گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز

                                 می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز!

        بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب

                    شهریار امده با کوکبه ی گهر اشک

                                   به گدایی تو ای شاهد طناز! امشب 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت22:42توسط دختر زمستون | |

من همان خسته و زارم که در اندشیه دوست

دست بر دامان پرستوهای عاشق زده ام

من صدای هق هق تنهاییم را

با نوازش بال های کبوتر به دوست رسانده ام

من با نوایی صادقانه در تمنای سکوت

در پی آرامشی

دست در دست نسیمی خفته ام

باز هم با خود شکایت های دیرینه

به صندوقچه دلتنگی سنگ صبورم برده ام

دوست خود می داند که من

دل به او بنهاده ام

او اگر خاموش بنشیند

برق چشمانش ناله دل را به من خواهد رساند      

او اگر خاموش بنشیند

برق چشمانش ناله دل را به من خواهد رساند.

دخترزمستون...

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت10:23توسط دختر زمستون | |